کوچه ی پرستاری...پلاک 46

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه سرد سال به هم ملحق شدیم و چهل و ششمین فصل کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.

این وبلاگ کاری است از دانشجویان دوره 46 پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.

قصه عشق و جنون

شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۴:۵۱ ب.ظ

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۲/۳۱
دانشجویان پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران

نظرات  (۱۷)

ایول! :)
۰۱ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۲۷ مرضیه صادقی
بسیار زیبا بود...
الان ذهنم از کار افتاده...بعدن برات یه کامنت خوگشل میزارم.باشه......
واقعا زیبا بود من که لذت بردم
خیلی ایول......
دست شما پنج انگشت
سلام محیا جون
قشنگ بود فقط یکم تکراری...
محیا لهت کرد این mary curie
تکرار زیبایی ها هیچ وقت ملال آور نیست
خیلی هم دلتون بخواد mary curie جان...
گمشده راست میگه چقدر بی احساسی ماری کوری !

احساس از تکرار لذت میبرد
سلام عزیز دلم
خووووبی محیا جوووووووووووووووووووووونم
واااااااااااای خییییلی قشنگ بوووووووود
دست گلت درد نکنه
سلام
خیلی خوب بود.
مرسی
سلام به همگی
از لطفتون خیلی ممنون
فک میکنم هیچ کدوممون مادر یا زن نیستیم پس تولد حضرت فاطمه رو به همه دوستای عزیزم تبریک میگم


سلام محیا جونی باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم عسیسم
اینم پیام تبریک من:
به یاد می آورم لحظه های فراز را که :

صدای او اعتبارم می بخشید

و لحظه های نشیب را که اعتمادم

به یاد می آورم افرای افراشته ای را ، به یاد می آورم مادرم را . . .

روز مادر به تمام مادران دیروز امروز و فردا مبارک


سلام عزیزم...
از دستت که ناراحت نشدم...
خب بالاخره هر کسی یه نظری داره...
از پیام تبریکت ممنونم گلم..
بووووووس
واقعا قشنگ بود
روز مادر مبارک
محیا جونم مرسی هم به خاطر مطلب زیبات هم اینکه منو یاد معلم ادبیاتم انداختی که اولین بار این مطلبو از ایشون شنیدم
وبلاک باحالیه من که خوشم اومد جالب بود محیا جون عالی
جالب بود و البته کودکانه
واااااااای,,,,,,,,,خیلی قشنگ بود:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی