کوچه ی پرستاری...پلاک 46

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه سرد سال به هم ملحق شدیم و چهل و ششمین فصل کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.

این وبلاگ کاری است از دانشجویان دوره 46 پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.

مرگ!!

پنجشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۵۷ ب.ظ

گاهی اوقات فکر میکنم درست است که مرگ رسم یکی از قوانین طبیعت است.اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند.

یک مسئله ای است که هیچ کاری نمیشود کرد.

حتی نمیتوان برای از میان بردنش مبارزه کرد!

فایده ای ندارد...باید باشد...خیلی هم خوب است!

فروغ فرخزاد

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۵/۲۰
دانشجویان پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران

نظرات  (۸)

وای....ولی به نظر من مرگ اصلا خوب نیست
من که خیلی خیلی از مرگ میترسم
نمیدانم در این دنیا چقدر برای روز مبدا تلاش کردم

کاش در روزی که خوبان متولد میشوند من نمیرم!
سلام
مرگ برای انسانها آشناترین غریبه است.و دانشمندانی که تمام عمرشان را صرف کشف راههای طولانی تر کردن زندگی می کنند خودشان ناخواسته هر روز به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شوند.
همه دوست دارند به بهشت بروند اما کسی دوست ندارد که بمیرد...!!

بهشت رفتن جرات مردن می خواهد...
به نظر من هر کی میگه مرگ خوبه و از مرگ نمیترسه شعار داده،چون هممون از مرگ میترسیم و سعی میکنیم زیاد بهش فکر نکنیم.
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ
۲۸ مرداد ۹۰ ، ۱۶:۵۱ پرستار کوچولو (سمیه)
خدایا من اگر بندگی نکردم ،تو خدایی ،خدایی کن.....

التماس دعا....

.
.
.
.

.
.
.
.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی