کوچه ی پرستاری...پلاک 46

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه سرد سال به هم ملحق شدیم و چهل و ششمین فصل کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.

این وبلاگ کاری است از دانشجویان دوره 46 پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.

دوباره برگشتم

يكشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۰، ۰۴:۲۲ ق.ظ
قبل از هرچیز بگم این مطلبو تو وبلاگ خودم نوشتم اما بعدش گفتم اینجا هم بذارم بد نیس دوستان از مطالب مفیدی!! که میذارم استفاده کنن ،بعضیا افتخار (زحمت ) نمیدن یک کلیک بکنن و یه سر هم به وبلاگ ما یزنن!!

خلاصه اگه حوصله داشتین بخونین دیگه،حوصله تعارف تیکه پاره کردنو و حرف...رو ندارم!!


سلام به همه ی دوستای گلم

 امیدوارم حال همتون خوب یاشه و از همه تون معذرت میخوام که بی خبر تنهاتون گذاشتم.

 این مدت یه سری اتفاقای پشت سرهم برام پیش اومد که به کلی از نت و وبلاگ دور شدم! یه مدت برگشتم جوانرود،دوباره اومدم تهران،بعدش قرار شد بیمارستان 15 خرداد مشغول کار شم که...خلاصه بیمارستان لقمان حکیم مشغول شدم...

تو این مدت با آدمای جدیدی آشنا شدم و دوستای جدیدی پیدا کردم و برعکس بعضی دوستامو از دست دادم به دلایلی!

تو مدتی که بیمارستان بودم 2تا مرگ رو جلوی چشمای خودم دیدم و دوتا آدمو کفن کردم! 

وقتی چن لحظه دستهای پیرزن بیچاره ای رو که فوت کرده بود وداشتیم کفنش میکردیم رو لمس کردم سرد سرد بود...فک کردم یه روز منم...نتونشتم آب دهنمو برای چند ثانیه قورت بدم!!!

برعکس چن نفرو دیدم که خیلی حالشون بد بود و بعد از چند هفته سالم و سرحال میشدن...

یکی از صحنه هایی که دیدم و ناراحتم کرد برمیگرده به حدود دو هفته پیش.. ظهر بود که اومدم بیمارستان دیدم یکی از مریضا که پسر جوونی حدود 21-22 سالش بود رو از بخش جراحی اعصاب برده بودن اتاق عمل اما تا ظهر عملش طول کشید و بیچاره فوت کرد... بعد از اینکه خونوادش فهمیدن شروع به داد و قال و گریه کردن تو سالن بیمارستان ...

دیدم چن تا زن و مرد اونجا دارن به شدت آه وناله و گریه می کنن...رفتم جلو که ببینم چی شده که شناختمشون!قبلا تو بخش دیدمشون..تو فکر رفتم که یهو دیدم مادربزرگ پسره به سمتم هجوم آورد و به روپوشم چنگ انداخت و هلم داد و گفت شما دکترا پسرم رو کشتین!!! مات شده بودم و نمیدونستم چکار کنم و فقط به دستایی که به روپوشم آویزون شده بود خیره شدم..

آخه من نه کسیو کشتم نه دکترم!! اما این پیرزن که نمیفهمید من پرستارم! تازه دکتر هم کسیو نمیکشه.. 

بعد چند لحظه پسر پیرزنه اومد و پیرزن رو از من جدا کرد،چن لحظه مات شده بودم اما بعدش سزیع از پله ها رفتم بالا و...

یا تو بخش اعصاب پسر 23 ساله ای دیدم که حقوق میخونده اما بدلیل یک بیماری ناشناخته عضلاتش بشدت تحلیل رفته بود و بینایی و کلا احساس لامسه وشنوایی و....ضعیف شده بود!جز پوست و استخوون ازش چیزی باقی نمونده بود..شاید فقط 20 کیلو وزن داشت!

و چن روز پیش 2تا پیرزن رو آوردن بخش عفونی که اینتوبه بودن (به زبون ساده برای کسایی که احتمالا نمیدونن چیه یعنی حالشون خوب نیس و براشون لوله تنفسی میذارن و..)که یکیشون دقیقا دم افطاری و یکیشون آخرای شب فوت کرد... خیلی تلاش کردیم با ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی جلوی مرگشون رو بگیریم اما انگار عزرائیل کارش رو بلد بود ،اصلا وقتش رسیده بود برن! اول بار بود آدم مرده می دیدم...اما راستش هیچ حسی نداشتم ..نه خوشحال نه غمگین نه وحشت..هیچ!شاید بخاطر این بوده که اونروز خیلی خسته بودم شایدم نه قلبم سنگی شده...نمیدونم!!

ولی مریضاییم بودن که وضعشون افتضاح بود ولی خدارو شکر بعد چند هفته بهتر شدن! اما در کل این 2 ماه تجربه خوبی بود برام!

شکر خدا هم هیچ درسی نیفتادم و معدلم تقریبا 15 شد!

به غیر اینایی که گفتم اتفاقای دیگه ای هم افتاد که واقعا حسش نیست بنویسم به هرحال الان برگشتم که دوباره شروع کنم به نوشتن ..

اینم یه متن یکی از ترانه های قمیشی که شاید ربط نداره به موضوع ولی الان دارم گوش میدمش..

این دیگه فکر نداره
وقتی میشنوی میگم
تو برو باهام نمون
حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه
زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود
میدونی حرفی ندارم
اگه زمزمه هامون
شده یخ تو دلامون
میدونی جایی ندارم
جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۵/۳۰
دانشجویان پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران

نظرات  (۷)

یاد اخرین روز پراتیک افتادم، موضوع مرگ و کفن واین جور حرفا بود ،یادمه وقتی خانم تباری پارچه ی سفید برداشت که پای متوفی رو ببنده به شدت ضعف کردم طوری که بچه ها برام صندلی اوردن وگرنه افتاده بودم...وای به روزی که واقعیشو ببینم!!





آره گفتن بچه ها!
من که کفن کردم...وقتی چن لحظه دستهای اون پیرزن بیچاره رو لمس کردم سرد سرد بود...فک کردم یه روز منم...نتونشتم آب دهنمو برای چند ثانیه قورت بدم!!!
زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غم بی پایان.

من پراتیک جلسه آخرشو شرکت نکردم و تا به حال هم به هیچ فاجعه ی اسف باره اینچنینی در بیمارستان برنخوردم !ولی خوب میدانم مرگ من روزی فرا خواهد رسید!
از حقیقت نمی شود فرار کرد!واگر در بیمارستان با چنین وضعیتی بر بخورم حتما خونسرد خواهم ماند!چون حالت احتظار خیلی هارا دیدم و زیاد به غسال خانه رفتم و تنها چیزی که در غسال خانه ی بهشت زهرا(س) زیاد توجهمو جلب میکند روی دیوار شمالیش نوشتن" یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم" انقدر دیدگانم را به این جمله معطوف میکنم که چهارستون بدنم به لرزه میاد!



سلام ممد جان!
مرسی از کامنتت!
آره منم وقتی جمله یا آیه ای درمورد مرگ و حقارت انسان درباره ی عظمت خدا میبینم مو به تنم سیخ میشه و فقط میگم خدایا بازم:منو ببخش به خاطر گناهانم"!!
ویل لکل مختال فخورا!




فکرشو میکردم از این جور کامنتا بذاری!
به کم خودتو اصلاح کن!:دی
جدیدا سر به هوا شدیا!!
shabe ghadri, ghadri tobe :D



مارا بجز از توبه شکستن هنری نیست
با زاهد بی مایه نشستن هنری نیست...
سلام.
خاطرات جالب ولی دردناکی بود با خودم همیشه فکر میکنم که من در برخورد با این موقعیت چه برخوردی میکنم





سلام همکلاسی!!
هیچی فوقش از حال میری!!:پی
عاطفه کجایی که جواب بدی خب...تو که همه جا حضور خودجوش و فعال داری..:دی
سلام...منکه دیگه عادت کردم چون بخشی که توش کار میکنم (کاردانشجویی)!مرگ ومیر زیاد داره..دیگه خودم سی پی آر رو شروع میکنم تا بقیه برسن!!اولین روزی که مرده دیدم فقط کمی متعجب شدم واسه اینکه تاحالا شاهد مرگ نبودم....ولی به هر حال باید عادت کنیم چون کمی دل سنگی واسه کارمون لازمه!!!
بهتون تبریک میگم وب خوبی دارین و بخصوص به شما خاطراتتون جالب بود من اولین باری که سر کد رفتم تا 2 روز تو کما بودم واقعا درک و هضمش برام سخت بود الانم اگه بازم ببینم شکه میشم واگه قرار باشه کسی رو کفن کنم خودم قبلش جان به جان افرین تسلیم میکنم از مردن نمیترسم اما دیدن مرگ کسی واقعا سخته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی