کوچه ی پرستاری...پلاک 46

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه سرد سال به هم ملحق شدیم و چهل و ششمین فصل کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.

این وبلاگ کاری است از دانشجویان دوره 46 پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.

آزادی تا بی نهایت!

دوشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۰، ۰۱:۳۱ ب.ظ

 

این روزها بغضی سنگین تر از ابرهای تیرو تاریک آسمان جهان در اندرون قلب پر ز سوزم نشسته و قلب مرا پر از ناله های دردمندانه کرده است و اشک جویباری از اندرون دل خسته ی من به سمت چشمانم سرازیر گشته است و روح خسته ی من در این زندانی که در آن آزادی بشریت را به حبس کشیده اند بی قرار است!

آزادی نوای مظلومیت انسان ،و فریاد نوگلان باغچه های بی برگ خزان دیده، و اشک بشکفته در گونه های مظلوم ،و فریاد دل شکسته و رنج انسانهای بخون خود اغشته است و اشک به زمین چکیده ی یتیمی که بی نوا در درون خرابه ی متروکه و زانو بغل گرفته و چشم حسرت بر کاخ نشینان بی درد دوخته، و آزادی شبنم اشکی است بر گونه های من و سکوت پراز فریاد علی در عمق تاریخ!

ای آزادی به تو نیاز دارم!!و از اینکه انسانیت را در بند میبینم بیزارم!یکی با جسمش یکی با روحش و دیگری با فکرش!!!در عصری که زندگی میکنیم بزرگترین دردی را که مرا می رنجاند و رعشه بر اندامم میندازد

سرنوشت انسان است سر نوشت انسانی که آزاد است چه ماهرانه سر دمداران زر و زیور ،فکر او را به خدمت خود در آورده اند. بر او فریادهای دوستی سردادند. و فکرش را بخدمت و بردگی خود در آورده اند

بی آنکه نسل هم عصرم بداند و متوجه این بخدمت گماشتگی شود!

در اول شاید بر این حرفی که زدم بخندی و آنرا بسخره بگیری ولی باور کن این بردگی را این بخدمت گماشته شدگی را !

نیک بنگر !

خودت را بیاب اندیشه ی توست که میتواند تفسیر سکوت من باشد و آزادی بشریت !تا وقتیکه مشغول هستی و به روز مرگی دچاری و هر حرف یا فکر تازه ی را بدون هیچ پیش زمینه ی برخود میپذیری من از این سرنوشت میترسم!

سرنوشت مردمان کشورم که فرهنگ غنی و اصیل انسانی زیستن را وا نهاده اند و بر هجوم پر رنگ متفکران بی فرهنگ تن داده اند و حاصل این خود باختگی فرهنگی چیزی نداشت جز از یاد بردن خود و تقلید !

و چه بد سرنوشتی است انسانی بی انکه اندیشه خود را بکار ببندد ،تقلید کند!

تا وقتیکه من و تو آزادیم،توان داریم که آزادانه بیاندیشم،ُدر رابطه با آنچه بر دهانمان میگذارند خوب فکر کنیم ،وضع چنین نمی شود. باور کنیم که ما این نیستیم ،به دیروز بنگریم به فرهنگ اصیل خود ،هر نقاب فریبنده ی را بخود نگیریم و هر رنگی را نپذیریم !

و ای نسل نوجوان هم عصرم من بتو می اندیشم به آینده ی تو، که تا چشم باز کردی جز رنگ ندیدی وقتی به برنامه های که از صبح تا شب برای تو تدارک دیده اند و تو سخت مشغول انی مینگرم بدرد می نالم، تو برای فردایی! فردای که صبح امیدی، چشم امید به تو بسته تو سرباز فردای باید فکرت برنگ فردا باشد نه امروز !

فردای که در ان روح انسان آزاد میشود فکر انسان ازاد می شود و دنیای تو از چندرنگی به یک رنگی در می آیدو تنها رنگی در ان میشود یافت، رنگ انسانیت است .رنگ انسانیتی که بعد از سالها بی خود شده از خود ،باز بخود برگشته!!

آیاخویش را یافته ای ُ ای نسل امروزی وطنم تو خود را باید برای فردا بسازی و برای فردا کاری بکنی و گرنه دیر میشود و این رسالتی که برگردن داری باز بعقب می افتدد بخود بیا

موعود منتظر توست ....

ادامه دارد...

نویسنده:محمدقلی زاده

کپی کردن از این مطلب فقط با اعلام نام وبلاگ مجاز می باشد!


توجه:تنها اشکالی که از دوستانم در رابطه با این متن بمن رسیده موضوع تقلید بوده!عده ای گفتند اینجا تقلید دینی از یک مرجع تقلید اعلم را زیر سوال میبری !در پاسخ باید بگویم بنده خودمم مقلدم مقلد آیت ا...وحید خراسانی ولی منظورم اینجا تقلید کور کورانه است که کامل میشود از محتوای مطالبم بهش پی برد و بیشتر منظورم از این تقلید خود باختگی فرهنگی می باشد نه تقلید از یک مرجع اعلم دینی چه بسا اینگونه تقلید بسی نشان روشنفکری فرد می باشد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۱/۱۰
دانشجویان پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی