کوچه ی پرستاری...پلاک 46

درختان خشک و عریان بودند، آسمان ابری شاید هم صاف و بی ابر بود. وقتی در دومین ماه سرد سال به هم ملحق شدیم و چهل و ششمین فصل کتاب عشق پرستاری را آغاز نمودیم، با هم عهد بستیم همچون درختان، سبز شویم و در لباس سفید محبت ناجیان عشق باشیم.

این وبلاگ کاری است از دانشجویان دوره 46 پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.

کودک و زمستان!!

پنجشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۸ ب.ظ

این مطلب را می نویسم برای آن کودکانی که در فصل زمستان از فرط سرما بستوه آمده اند برایم فرقی ندارد که ایرانی اند یا افغانی ،یا حتی در دورترین نقاط جهان، فقط این متن را بعشقشان نوشتم تا اندکی از انچه بردلم میگذرد را روایت کنم. شاید قلبم با این واژه ها کمی تسکین یابدو بگویم ای همسایه دیوار بدیوار، و ای همسایه ی که بدون در نظر گرفتن نقاط جغرافیایی و دوری نزدیکی  هم وطن منی !!!به امید صبح آزادیت می سرایم ،تو از سرشت منی ، از سرشت انسانیت دلم برای تو میسوزد و اینگونه نوشتم!

دیروز بغضی در گلویم سنگینی می کرد این بغض با بغض های قبلی کمی فرق داشت چشمانم مینگرید کودکی که در گونه های کویری مانندش قطره های اشک گم میشد و شبنم اشک در چشمانش یخ زده بود، آری کودک از فرط سرما لباسی برای گرم کردن خود نداشت او را می پاییدم !دیدم دستان سیاه کوچک سرخ شده اش را در جلوی دهانش گرفته و هاها میکرد، خود دیدم در سرما می لرزید! !به راه افتاد و به سمت خرابه ی متروک حرکت کرد، هر روز میدیدمش تکه نانی خشک را بر دهانش میگذاشت و بزاق دهانش یاری نمیداد تا ان را خیس کند و همانگونه قورتش میداد چند لحظه او را مینگریستم ناگهان میدیدم دست بروی سینه اش گذاشت متوجه بودم او را چه شده است و روزی هر چقدر سعی کردم او را ندیدم  جویا شدم تا ببینم این ستوه آمده از سردی ایام و خسته از مهر مردمان را چه شده است !دیدم او رفته است تا دیگر هیچ سرمای تنش را نلرزاند او رفته است تادیگر چشم حسرت بر هیچ خردسالی در آغوش پدر ندوزد! !و هیچ تکه نانی راه نفسش را نبندد آری روحش از این جسم جدا شده بودو پروازی بسمت آغوش خدا آغاز کرده بود تا دستان یخ زده اش را در آنجا گرم کند و کسی باشد که به نگاههای مظلومانه اش پاسخی دهد و از سردی دلها بیشتر از سردی سرما بستوه آمده بود، او رفت تا خدا بدستان خودش اشک از گونه هایش پاک کند تا خدا خودش او را به آغوش پرمهر عشق گیرد !او امیدش را از ما زمینیان قطع کرده بود !این کودک را همه میشناسید او همسایه دیوار بدیوار شماست نکند بر همسالانش بی مهری کنید !

ولی همسالانش امیدوار باشید صبح امید نزدیک است .بوی بهبود ز اوضای جهان میشنوم!

 نوشتم به امید صبح آزادی بشریت از بردگی نوین!!!

 

                                                                نویسنده:محمد قلی زاده

کپی کردن از این متن فقط با اعلام نام وبلاگ مجاز میباشد!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۱/۲۰
دانشجویان پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران

نظرات  (۸)

و آی عشق ادرکنی
آفرین ممد میبینم بکم جنبیدی و به اوضاع مخ مبارک رسیدگی کردی!
بین یکی از اون مطالبی که خوشم اومد آفرین
یه روز خوب میاد
فقط من موندم عجب قوه ی شامه ی قوی داریا!
من که بوی بهبود و گاهی میشنوم اما با گوش

ایشالا همه چی درست بشه تو این ایام مبارک ..
تو این بیست و چند بهمن...


با غرور و غیرت و عزت ایرانی بودنم و اسلامی بودنم سی وسومین بهار ظلم ستیزی و روشنگری دیروز بود که در بیست و دوم بهمن بوقوع پیوست و تا این روزها هست ملتی که در آزادگی زندگی میکند ، سکوت را در برابر ظلم ها خواهد شکست و بنیاد ظلم را خراب خواهد کرد!شک نکن
آها پس 22 بهمن بود فک کردم 25 بهمن ایناس!!!
فک کردم جزو سران فتنه شدی!
ظلم رفت برگشت اما دوباره میرود!!شک نکن!


واالعاقبه للمتقین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
۲۴ بهمن ۹۰ ، ۱۴:۱۰ پرستار باشی
سلام محمد جان حالا چی می شد کاپشنتو دربیاری بدی بهش
اگه هر انسانی بدون در نظر گرفتن تمام جناح بازی ها و... فقط به عنوان انسان فکر همسایه هایش باشددیگر هیچکس گرسنه نمی ماندو هیچکس هم فکر زمستان آزارش نمی دهد.
۲۴ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۴۷ مرضیه شهریاری
سلام.خیلی جالب بود.موفق باشید.
خوشحالم که مجدد فعال شدید.
سلام بر قلب شما و تمام قلب های سلیم و دردمند که از این همه طوفان های زمانه ، آنچنان عمیق به موضوع می نگرند تا گرد و غباری را که در چشم انسان های بیگناه جای میگیرد را از بین ببرند .
مرگ بر دیکتاتور

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی